تبليغاتX
دست نوشته های یک خانم







دست نوشته های یک خانم

چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد، من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

برای روز میلادم

بامداد یک روز سرد پائیزی، در هوایی که از انعکاس نور مهتاب به روی برف سفید و تمیزی که دو روزیست بی وقفه می بارد، روشن شده، در اتاق بزرگی در خانه ای قدیمی صدای همهمه ی زنان و مردان درجه یک فامیل، که انتظار آمدن فرد جدیدی به جمعشان را می کشند، به گوش می رسد. مادری با دردی که تحملش را انتظار آمدن کودکش ممکن می کند راهی بیمارستان شیر و خورشید می شود و بعد از تحمل دردی فراوان پای نور چشمش را به دنیایی بزرگ باز می کند. دنیایی که پستی، بلندیها و هیجانات فراوانی را برای کودکش به انتظار نشسته است.

صبح شده است حالا دیگر خاله های پدری هم به جمع فامیلهای درجه ی یک پیوسته اند و انتظار رسیدن خبر سلامتی اولین نوه ی پسر خواهر بزرگشان را می کشند. عمو ها به احترام ملاقات کنندگان برادرزاده شان بعد از نماز صبح مشغول پارو کردن برفهای پشت بام و حیاط بزرگ خانه ی قدیمی اند. عمه ها و مادر بزرگ ناهار سور اولین روز زندگی نوزاد خانواده شان را می پزند. همسایه ها و دوستان یکی یکی سری می زنند و خبری از نوزاد تازه متولد و عروس زائو ی خانواده می گیرند و هر کدام به چای و شیرینی ای مهمان می شوند.

نیمروز است و عموی شهیدم خبر تولدم را قبل از آمدن من و پدر و مادرم از بیمارستان به افراد خانه می رساند و می گوید اسمش را فرزانه می گذاریم تا از فرزانگان ایران زمین گردد. خاله های پدری ناراحت و سرافکنده از تولد دوباره ی دختر در فامیل خواهرشان بی آنکه منتظر دیدن عروس خواهر و نوه ی خواهرشان بمانند، هر یک با کنایه ای بلند می شوند و خانه را ترک می کنند تا سرافکندگی خواهرشان را بیشتر از این نبینند. بعید می دانم موقع خارج شدن از در، صحبتهای عموهایم را که می گفتند دختر پسر فرقی نداره، روزی رو ببینید که برادر زاده مان دانشمند می شه، روزی رو ببینید که تاج گل براش می آرن و...

مادر بزرگم با خوشحالی فراوان از شنیدن سلامتی نوه ی جدیدش مشتلق پسر شهیدش محسن را که از قبل آماده کرده، می دهد و همچنان بساط مهمانی را آماده می کند.

موقع اذان ظهر است که به خانه می رسیم و بزرگان فامیل با سلام و صلوات و دعای عاقبت به خیری به پیشوازمان می آیند. عمو محسن موافقت پدر و مادرم را با اسم پیشنهادیش می گیرد و از همان روز اول امید فرزانه شدن را در وجودم می کارد. 


پ.ن: خاله های پدرم در این حد عقب افتاده نیستند. فقط پسر ها را خیلی دوست دارند. برای نشان دادن عمق چنین فاجعه ای در جامعه ی آنروز ایران از خاله های پدری مایه گذاشتم.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 10:44 توسط نویسنده |

کدبانوگری، طراوت، ظرافت!

بعد از چند ماهی مشغله ی کار و درس که تمام وقت و ذهنم رو درگیر کرده بود، یک استراحت یک هفته ای به همراه چند نمونه کدبانوگری، علاوه بر کمک به تازگی ذهنم، روحیه ام رو هم بهتر کرد.
 
هفته ی پیش همه ی کار و درس رو تعطیل کردم و وقتم رو مثل یک خانم خانه دار ماهر، به امور کدبانو گری صرف کردم. دو نمونه کار خانه داری انجام دادم که به عنوان اولین تجربه اتفاقا خوب هم از آب در اومد. 
 
یک روتختی خوش رنگ و یک روکش جدید تشک که رنگشون متناسب هم انتخاب شده بود،  برای خودم دوختم و روشون چند طرح ابتکاری زدم. مادرم که به بی استعدادی من در زمینه ی کارای خیاطی واقفند، بعد از دیدن هنرنماییهام حسابی تعجب کرده بودند.
 
نمونه ی دوم کدبانو گریم، تهیه ی مربای کیوی بود. مربایی که به دلیل ترش مزگیش، کاملا باب طبعم از آب در اومد و برای تهیه ی انواع کیک یا دسر می تونم ازش استفاده کنم.
 
این تجربیاتم رو گفتم تا به دخترا و خانمهای هم سن و سالم بگم که هر از گاهی ذهن و انرژیتون رو در این وانفسای شلوغی و بدوبدوی زندگی روزمره، معطوف کارهای ریز و ظریف خانه داری بکنید تا هم استراحت ذهنی ای براتون بشه و هم ظرافت و طراوت زنانه تون حفظ بشه.         
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:13 توسط نویسنده |

دلمشغولیها2

مکالمه ی آرمین و معین به خاطر یک اشتباه برگشت ناپذیر حذف شد.                       
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 15:55 توسط نویسنده |

دل مشغولی های امروزم!

از پله های فروشگاهی بالا می آمدم که چشمم به صحنه ی ناراحت کننده ای افتاد. مادر بی ملاحظه ای کالسکه ی کودکش رو دم در فروشگاه رها کرده بود و مشغول خرید از فروشگاه بود. پیرمردی به همراه سگ پشمالویش از راه رسید و کمی جلوی کالسکه ی پسرک ایستاد تا کودک مشغولیتی برای سگ پشمالویش باشد. پسر بچه ی 1.5 ساله بقدری ترسیده بود که روی کالسکه ش بالا می پرید، ولی به قدری غیرت داشت که متوجه بیماری پیرمرد نفهم شده بود و صدایش را در نمی آورد. 

پیرمرد قلاده ی سگش رو به قفل در فروشگاه بست و وارد فروشگاه شد، من با دیدن ترس کودک زن سهل انگار، بقدری مضطرب شدم که خودم رو سریع به کالسکه ی پسرک رسوندم. دستان پسر کوچولو رو که از ترس یخ شده بودن، گرفتم. دستاش رو مالش دادم و منتظر برگشتن مادرش موندم. آرامش که به چشمای معصومش برگشت، مادر بی خیالش هم از راه رسید.


بعد نوشت: این اتفاق جایی همین نزدیکی ها اتفاق افتاده. تهران آبان 88

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:42 توسط نویسنده |

مستر هنکس دَمُن

هنکس پیرمرد ۶۴ ساله ی دوست داشتنی هلندی است که در آپارتمان ۷۴۹ بریست استغات دلف با دو مستاجر دانشجویش زندگی می کند. هفته ای یک یا دو شب مهمان دوست دختر 65 ساله ی بلژیکی اش است و بقیه ی هفته را در آپارتمانش می گذراند.

هنکس از آن دسته آدمهای وسواسی است که از هر موضوع پیش پا افتاده ای یک سند و مدرک رسمی نگه می دارند. کمدهای هالش پر زونکن های حاوی نامه ها و قرارهای رسمی و گاها دوستانه، حساب کتابهای ماهانه و هفتگی مکتوبش هستند.

دست از موذی گریهای ساده و لو رفته اش برنداشته است. به گفته ی خودش انگلیسی را خیلی کم متوجه می شود و این باعث می شود که زیاد با مستاجرهایش که هلندی بلد نیستند حرف نزند. بگذریم که هنگام انگلیسی صحبت کردن اصلا تپق نمی زند و کلمات گاها سختی استفاده می کند.

پیرمرد قوانین و رفتارهای عجیب غریبی در آپارتمانش وضع کرده تا برخوردش با دو دانشجوی مستاجر به حداقل برسد. هیچ کدام از دانشجوها اجازه ندارند قبل از ساعت ۷:۳۰ که هنکس از خانه خارج می شود، از اتاق خوابشان خارج شوند. هیچکدامشان نباید ساعت 4 تا 5 که هنکس مشغول آشپزی و شام خوردن در آشپزخانه است، به آنجا رفت و آمد کنند و مهمتر اینکه هیچیک نباید ملاقات کننده داشته باشند.

برخلاف این قوانین ظاهرا سخت و نظامی اش هنکس قلب کوچک مهربانی دارد. اگر هریک از دانشجوها ازش اجازه بگیرند که مهمانی در خانه داشته باشند، خانه را برایش مرتب کرده ظروف شیک مهمانش را در دسترس می گذارد و خانه را برای راحتی مهمانهای مستاجرش ترک می کند، حتی اگر برای دو یا سه روز باشد. 

با اینکه آزارش به کسی نمی رسد، عجیب غریب بودنش باعث ناراحتی مستاجرانش می شود و به یاد ندارم دانشجویی در آپارتمانش بیشتر از 4 ماه مانده باشد. دانشجویان دانشگاه دلف به خط لرزان پیرمرد روی کاغذهای کوچکی که روی چند تابلو در غذاخوری دانشگاه اتاق اجاره ای اش را آگهی می کند، عادت کرده اند. با اینکه می دانند کسی مدت طولانی پیشش نمی تواند دوام بیاورد ولی هیچکس دانشجویان تازه وارد را از اجاره کردن اتافی در آپارتمان پیرمرد منع نمی کند.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 17:26 توسط نویسنده |

تولد تولد تولدت مبارک!

خیلی وقت بود منتظر بودم وبلاگم یکساله بشه که به همین مناسبت مطلبی براش بنویسم. یک لحظه یادم افتاد که امروز چنین روزیه و وقتشه که دست به کار بشم. ۱۲ ماه مثل برق و باد گذشت و وبلاگ منم مزه ی ماه و سال چشید.

طی این مدت دوستان خوبی در این فضا رفت و امد کردند و نظرات ارزشمندی دادند. دست همه شون درد نکنه. آغاز وبلاگم پارسال دقیقا در چنین روزی، وقتی بود که می خواستم تجربیات بودن در هلند رو برای خودم، خانواده ام و دوستام بنویسم. آغاز خوبی بود هر چند مطالب زیادی در این مورد ننوشتم.

بعد از برگشتنم به ایران مدتی وبلاگم رو تعطیل کردم ولی بعدش تصمیم گرفتم برای تمرین نگارش از هر موضوعی بنویسم و وبلاگم رو نبندم. از این به بعد هم به امید خدا قصد دارم روز به روز مطالب بهتری بنویسم و وبلاگم رو باارزشتر کنم.

فرصت رو مغتنم می شمرم و از تمامی دوستانی که وقت باارزششون رو به خوندن مطالبم اختصاص دادن تشکر می کنم و بهترین آرزو ها رو برای همگی دارم.

 بعد نوشت: هديه ي يكسالگي وبلاگم بخش پيوندهاي چرخان هست. :)

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:51 توسط نویسنده |

تاثیرات فرهنگی!

هفته ­ی پیش به عروسی یکی از عزیزترین نزدیکانم دعوت بودم. فرصت خوبی بود، بعضی از دوستان و فامیلهای دور و نزدیکم رو بعد از مدتها دیدم. هر کسی که زمانی سلام و احوال پرسی با مادر عروس خانم یا آقا داماد داشته به مراسم دعوت داشت. خوشبختانه به دلیل فرهنگی بودن خانواده های طرفین، عروسی خوب و تا حدی متفاوت بود. مهمترین وجه تفاوت مهمانی هم ساده بودن آرایش و پوشیده بودن لباس عروس خانم و آقای داماد بود. ساده بودنی که در عین حال شیک و زیبا هم شده بود. خوشحال بودم بعد از عروسی از دهان بعضی مهمونا می­شنیدم "زیبایی واقعی تو سادگیه"، "بابا لباس پوشیده خیلی قشنگ تر ازلباس باز دیده می شه" و...

متوجه شدم بعضی وقتا بعضی تلاشا بدون جواب نمی­مونه و بعضی کارا تاثیراتشون رو به خوبی می­گذارن.    

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:39 توسط نویسنده |

الگوهای متوسط یا قد کوتاه!

زندگی اجتماعی، افراد را نیازمند یافتن الگوی مناسب رفتاری از میان انسانهای به زعمی موفق می کند. هر کدام از ما لیستی از افراد مورد قبولی که به طریقی شناخته ایم را در ذهنمان داریم که در شرایط مختلف به فراخور موضوع جمله ای یا عکس العملی را از یکی از آنها به عاریت گرفته، رفتار برایندی نشان می دهیم. در این میان دو دسته با تعداد پائین هستند که جامعه و محیط را یارای تغییر دادن شان نیست. دسته ی اول کسانی که الگوهای ایده ال و مثبتشون رو با ظرافت و دقت و مطالعه انتخاب کرده اند و خودشان می توانند الگویی مناسب برای دیگران باشند... و دسته ی دوم کسانی هستند که نگاه منفی، الگوهای منفی، رفتارهای منفی و ... برای خود انتخاب کرده اند و متاسفانه هیچ مقوله ی مثبتی برایشان جذابیت ندارد.

کاری با دو دسته ی محدود مطرح شده ندارم. مساله ام موضوع اکثریتی است که به دنبال حقیقت و خوبی هستند و عنادی با منطق و درستی ندارند. دسته ای که در به در به دنبال الگوهای صحیح هستند و در اکثر مواقع  بجز جستن در رسانه های عمومی راه دیگری پیش رویشان ندارند. اما رسانه های ما تا چه حد به معرفی انسانهایی با شخصیت قابل قبول و ایده ال می پردازند؟ کدام شبکه ی تلویزیونی یک ساعت از  برنامه ها ی هفتگی خود را به مصاحبه با شخص متفکر متواضعی اختصاص می دهد که پا را از مرحله ی روز مرگی فراتر گذاشته، خود را به درجات بالای انسانی پیشرفت داده است؟

کدام برنامه ی تلویزیونی ذهن بیننده ی خود را درگیر مسائل مهم انسانی می کند و راهنمایی برای پیدا کردن جواب مسائل ذهنی شان است؟ 

اصلا تلویزیون ما چقدر کارشناس فرهنگی، اجتماعی، علمی و ... دلسوز دارد که بهبود وضع جامعه دغدغه شان باشد؟

بله! راه طولانیی در پیش داریم تا الگوهای رفتاریمان از دعواهای زبانی مربیان و بازیکنان فوتبال، دعواهای ارث و میراثی در سریالها، گسترش تجملات و خرافات در فیلمها، به معرفی انسانهای موفق و موثر و ارائه ی راهکارهای صحیح و عملی و افزایش مهر و محبت خانواده ها در سریالها و فیلمهای تلویزیونی تغییر یابد.


پ.ن1: برای شرکت در نظر سنجی وبلاگی ایـنـجـا کلیک کنید.

پ.ن2: از جشنواره ی خیریه ی رعد واقع در شهرک غرب، خیابان هرمزان، خیابان پیروزان جنوبی دیدن کنید. جالبه!



+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 20:35 توسط نویسنده |

رویا

صبح امروز با حال خوبی از خواب بیدار شدم. مثل وقتی که قرار مهمی داشته باشم دوش سریعی گرفتم، لباسهای شیکی پوشیدم و از خونه بیرون زدم. از در خونه که خارج شدم احساس کردم کوچه مون با روزای قبل فرق کرده، به طرز غیر معمولی تمیز بود، شمشادای داخل باغچه های پیاده رو اصلاح شده بودند و پرپشت تر از قبل به نظر می رسیدند. به نظر می رسید سنگفرش پیاده رو های دو طرف کوچه چند ساعت پیش شسته شده اند. مرتب تر هم شده بودن دیگه خبری از چاله چوله های همیشگی پیاده رو نبود. علاوه بر پیاده روها آسفالت کوچه هم انگار تمیز و صافتر شده بود. خبری از دست انداز و زدگی روی آسفالت نبود، انگار اتفاق خاصی افتاده بود، پوست چیپس و پفک و آت و آشغالای دیگه تو باغچه های کنار پیاده رو هم دیده نمی شد، خوشحال شدم به نظرم رسید شهرداری تصمیم گرفته طرحهای زیباسازیش رو عملی کنه.

جلوتر که رفتم، دیدن اتمام کار ساختمان نیمه کاره ی سر کوچه مون که 4 سالیه منتظر خلاص شدن از دست سروصدای کارای ساختمانی و مزاحمت گاه و بیگاه کارگرانشان هستیم، برام باور نکردنی بود، اولش شک کردم که اینجا کوچه ی خودمون باشه. سریع اسم کوچه رو نگاه کردم، همون بود، کوچه ی پنجم. ولی این همه تغییر توی یک شب محال به نظر می رسید. راهم رو ادامه دادم.

توی خیابون که پیچیدم اوضاع گیج کننده تر از کوچه بود. علاوه بر شمشادا و سنگفرش پیاده رو و آسفالت صاف و تمیز خیابون، عرض خیابون هم زیادتر شده بود بی آنکه ساختمونای کنار خیابون عقب نشینی کنن. دو طرف خیابون قسمتی برای عبور دوچرخه و موتور مشخص شده بود. چند نفری رو سوار دوچرخه هاشون دیدم که از خرید برمی گشتن. ماشینا هم خیلی عوض شده بودن، هم نوتر از همیشه بودن، هم شیک تر و هم تمیز تر. مهم تر از همه اینکه هیچکس بین خطوط رانندگی نمی کرد، همه تو خط خودشون منظم می رفتند. راننده ها به نظر خوش اخلاق تر از همیشه به نظر می رسیدن، صدای بوقی شنیده نمی شد، حتی صدای گاز ماشینا هم نمی اومد. بیشتر که دقت کردم اصلا صدای زمینه ی شهر عوض شده بود، صدای بوق ماشینا و گاز موتورا خیلی کمتر شده بود. به طوریکه حتی می شد صدای جریان آب رو توی جوبهای کنار خیابون شنید. داخل جوبها رو نگاهی کردم باورم نمی شد، آب زلالتر از همیشه بود، نه تنها خبری از آشغالای داخل جوب نبود، بلکه کفشون با سنگهای رنگی خوشگل فرش شده بود.

دیوارهای کنار خیابون با طرح هایی از نقاش های بزرگ (کمال الملک، استاد بهزاد و ...) نقاشی شده بود. خدایا یعنی چه اتفاقی افتاده؟!

تا پارک سر خیابون پیاده رفتم هوا عالی تر از اونی بود که بخواهم ماشین سوار شم. البته کنجکاوی از تغییرات دور و برم هم دلیل دیگری بود تا تصمیم بگیرم پیاده مسیرم را تا محل قرار طی کنم. داخل پارک شدم تغییرات توی پارک مرا به شعف آورد. اولا که مساحت پارک بزرگتر از همیشه بود، سنگفرشها مرتبتر بودند و مهارت خاصی در چیده شدنشان به کار رفته بود. گلهای داخل پارک انبوه تر و متنوع تر از قبل بودند، استخر وسط پارک بزرگتر شده بود و آب داخلش تمیز تر از قبل بود به طوریکه موزائیک فرش هنرمندانه ی جدید داخل حوض به چشم می اومد. دیگه کم کم تغییرات برام عادی شده بود و با دیدنشون متعجب نمی شدم. داخل زمین والیبال گوشه ی پارک، که هیچوقت کسی رو مشغول بازی توش ندیده بودم، پیر زنا و پیرمردای بازنشسته ی با روحیه ای بودند که ساعات بیکاری خودشون رو به بازی والیبال می گذروندن. گوشه ی دیگه ی پارک تو زمین پهن چمن کودکان شادی رو می دیدم که خرامان و آواز خوان می دویدن و بادبادک های رنگ و وارنگشون رو به باد می سپردن. مردم داخل پارک شاد و خندان بودند و به همدیگه لبخند می زدن و سلام می کردن. با دیدن مردم شاد، خوشحالیم دو چندان شد.

گلهای ته پارک هنرمندانه طراحی شده بودن و با رنگهای مختلف فضای پارک رو شاد تر از همیشه کرده بودند، روحم از دیدن این همه زیبایی به وجد امده بود.

از پارک که در اومدم برای خریدن کادوی کوچکی برای دوستی که باهاش قرار داشتم وارد فروشگاه کنار پارک شدم، حتی فروشگاه با روزهای قبلش قابل مقایسه نبود. به مرکز خرید بزرگی تبدیل شده بود، وارد که شدم چند نفر خانم با لباسهای فرم تمیز و شیک به مشتریها خوش آمد می گفتن و می پرسیدن کمکی لازم دارید؟ من به خانمی که برای کمک به سمتم آمده بود، نوع کادویی که می خواستم رو گفتم. سریع منو به بخش فروش کالای مورد نظر برد و نشونم داد. مودبانه گفت اگر کمک دیگه ای نمی خوام مرخص شه، منم ازش تشکر کردم. کادوی دوستم رو انتخاب کردم و برای حساب کردن به سمت صندوق رفتم. دم صندوق دو سه نفر مشتری با آرامش و احترام به صف ایستاده بودن که یکی یکی برای حساب کردن اجناسشون به سمت صندوق می رفتن. صندوقدار به مشتریها لبخند می زد و با احترام قیمت خریدا رو بهشون می گفت.

موقع خروج از فروشگاه هم چند نفری با لبخند از مشتریها خداحافظی می کردند، خرید خوبی داشتم. از فروشگاه خارج شدم.

تهران تغییرات شیرینی کرده بود همه چند سالی بود که می دانستند اما من تازه دکمه ی رفرش مغزم را زده بودم.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 19:15 توسط نویسنده |

بوی پائیز

دو هفته ای می شود که پائیز زیبای دیگری با عطر و بوی دل انگیزش از راه رسیده. نقاش فصلها قلم موی آغشته به رنگهای نارنجی و قرمز خود را در دست گرفته، به آهستگی بر روی برگهای سبز درختان می کشد تا طرحی نو در اندازد و روز مرگی و یکنواختی احتمالی را از طبیعت بزداید.

بادهای خنک دلپذیری از غرب به شرق می وزند و برگهای درختان را به رقص باوقاری دعوت می کنند. گاهی هم اشک شوق آسمان از دیدن زیبایی زمین در فصل بلوغ طبیعت در می آید و با آمدنش زمین را پاک و آسمان را زلال می کند.

میوه های لذیذی که زیبایی و تقدس پائیز را گواهی دیگرند، در میوه فروشی ها به انتظار مشتری نشسته اند. سیب های زرد و قرمز وسوسه برانگیز، انگور های طلایی و قرمز، انار سرخ، خرمالو، زالزالک، زغال اخته، گلابی های درشت پائیزی، که امیدوارم سلامتی و شیرین کامی تمامی ایرانیان را با خود آورده باشند.

مادرانی را می بینی با دسته های بزرگ سبزی برای ذخیره ی خورشتی و سبزی پلوی زمستان خانواده شان در یک دست و میوه هایی برای تهیه ی مربا در دست دیگرشان از خرید برمی گردند. سفره هاشون رنگین ولی ای کاش از مواد غذایی تازه تری برای آشپزی استفاده کنند که هم سالم تره و هم خوشمزه تر. البته چه کنند که دغدغه ها و مشغولیت های ذهنی و فیزیکی عصر ماشین زمان زیادی برایشان باقی نمی گذارد.

نشانه ی دیگری از پائیز، دانش آموزانی با لباسهای فرم در شهرن که چهره ی تهران را جوان کرده اند و ترافیک 7:30 صبح و 12:30 ظهر را بیشتر. این نشانه ی پائیز را بعد از قرمز شدن برگ درختان از همه بیشتر دوست می دارم.

پائیز سمینار های هفتگی ترکیبیات مرکز تحقیقات ریاضیات را نیز با خود آورده است.

آری پائیز با تمام زیباییهایش آمده است.

پ.ن: هدفم از نوشتن این پست کمک به دانش آموزانی است که در گوگل به دنبال انشایی برای توصیف فصل پائیز می گردند. :)

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 14:48 توسط نویسنده |

مدرن یا سنتی؟

من فکر می کنم نوشتن داستان با جزئیات وقتی جالبه که در یک فضای سنتی اتفاق بیفته. برای مثال به نظر من بین تصویر سازی های زیر، تصویر دوم از تصویر اول جذاب تره. نظر شما چیه؟

تصویر اول:

"دکمه ی ریموت رو فشار می دم، درب پارکینگ که باز می شود 20 ثانیه ای ماشینم رو تو پارکینگ همسایه بالایی که مثل همیشه ماشینش تو جا پارک ماخوابیده پارک می کنم. شیشه ها رو بالا می دم و ماشین و خاموش می کنم. از صندوق عقب خریدای اون روزم رو که شامل گوشت بسته بندی شده، سوسیس و کالباس، شیر و کره و پنیر پاستوریزه، چند بسته کیک و شکلات و بیسکویت، چند بطری نوشابه، چند شیشه مربا و خیارشور و ترشی، چند قلم میوه و سبزی و کاهوی بسته بندی، دستگاه سنجش قند و فشار خون، دستمال توالت، دستمال کاغذی هستش رو برمی دارم و نوبتی به سمت در آسانسور که مثل همیشه منتظرمه می برم، آخرین نفری که سوار آسانسور شده شوهرم، موقع رفتن به مغازش بوده. اینو از روی مخلوط بوی ادکلن و سیگارش می گم که هنوز به مشام می رسه. مثل اینکه کسی جز ما تو این ساختمون رفت و امد نمی کنه... دکمه ی طبقه ی چهارم رو فشار می دم.... درب آکاردئونی کشیده شده. کلید رو تو قفلش می چرخونم، درب چوبی رو هم باز می کنم و وارد خونه می شم. شوهرم وسائل صبحانه رو از رو میز برنداشته تا من برگردم و اگه خواستم صبحونه بخورم. اضافه وزنم باعث می شه از خیر نون سنگک تازه و خامه عسل و شکلات صبحانه ی روی میز بگذرم..." 


تصویر دوم:

"آفتاب تازه طلوع کرده و خنکای صبحه. از خونه باغ بیرون می زنم و تو حوض بزرگ روبروش، آبی به دست و صورتم می زنم. آستینا و یقه ی پیرن گل گلیم خیس آب می شن و سرمای لذت بخشی وجودم و می گیره.

آب حوض رو مادرم تازه عوض کرده. تو زلالیش میشه شاخه های بادوم  و ابرای پشته ای که بالشت نرم شاخه های بادام داخل حوضند، رو دید. تابلوی زیباییست. آفتابه ی مسی بغل حوض رو از آب حوض پر می کنم و شروع می کنم به پاشیدن آب روی زمین خاکی جلوی خونه باغ. اینطوری باد خاکش رو بلند نمی کنه. آفتابه رو سر جاش می ذارم و از انبار بیرونی خانه باغ سماور ذغالی رو در میارم و گوشه تخت چوبی بغل حوض قرار می دم. چند کاسه آب داخلش می ریزم و ذغالاش رو آماده می کنم...بالاخره بعد از چند فوت جانانه روشن میشه.

پشت خونه باغ تا چشم کار می کنه، خوشه های طلایی انگوره که از درختای مو آویزونن. سه خوشه می چینم و تو آب حوض شناورشون می کنم. سمت راست خونه باغ باغچه بزرگیه که پدرم توش خیار، گوجه و کدو بادمجون کاشته. سه چهارتا خیار گوجه می چینم و می ریزمشون داخل حوض خنک شن... غلغلای سماور زغالی صدام می کنه چایی رو دم کنم. قوری رو روی سماور می ذارم تا خوب دم بکشه.

مشغول جمع کردن خیار گوجه و انگور از داخل حوضم که کبری خانم همسایه با چند عدد نون داغ خونگی سر می رسه. نونا رو می ده و می ره که بقیه ی نوناشو بپزه. می گه دارن دختر مش صفر و برا پسرش ابراهیم می گیرن. ابراهیم رفیق گرمابه و گلستان صادق پسر عمومه. به اختلاف 2 ماه از هم سربازی رفتن. ابراهیم هفته ی پیش برگشت. صادقم به زودی بر می گرده. قراره بغد سربازیش با هم عقد کنیم...

یکم پنیر و ماست و کره و شیره انگور از زیرزمین خونه باغ که درواقع یخچالمون حساب می شه، میارم. خیار گوجه ها رو خورد می کنم و مادرم رو از ته باغ صداش می زنم.پدرمم که مشغول غذا دادن به گوساله های نوزاده، کارش رو تموم می کنه و سر می رسه. خواهر برادرای کوچکترمم دیگه بیدار شدن و مشغول شیطنت و سربه سر گذاشتن مرغایی ان که پدر صبح در قفسشون رو باز کرده....

لیوانها رو تا لب چای می ریزم. دارچینی که درسته داخل قوری انداختم بوی مطبوعی به چای ذغالی داده...

6 نفره روی تخت بزرگ چوبیه کنار حوض نشستیم، گل می گیم و گل می شنویم و صبحونه می خوریم. روز پر کاری در پیش داریم."

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:10 توسط نویسنده |

کتاب

امروز به قصد خرید کتاب راهی خیابان انقلاب شدم. این چندمین باریه که با دیدن کمی تنوع کتابهای موجود در بازار به فکر ترجمه ی کتاب از زبانهای دیگه می افتم. خودم به شخصه خوندن رمانهای نویسندگان قابل، زندگی نامه ها و کتابهای تاریخی-داستانی رو دوست دارم. کتابهای فلسفی ای هم که سنگین نوشته نشده باشن رو می خونم.

قصدم بیشتر خرید رمان "بخشنده" اثر لوئیس لووری و کتاب "فاطمه فاطمه است (چاپ اول)" دکتر شریعتیه که متاسفانه پیداشون نمی کنم. به جای اینا "ادیسه" ی هومر، "نارتسیس و گلدموند" هسه، "آمریکا" ی کافکا، "چشم" نابوکوف و "سه کتاب" زویا پیرزاد رو گرفتم.

الان مشغول خوندن "چشم" هستم که با اینکه خوب ترجمه نشده، جذابیت نوشته های نابوکوف رو حفظ کرده....

تو نظرات این پست لطفا کتابهای خوبی که سراغ دارید رو عنوان کنید. ممنونم



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 15:45 توسط نویسنده |

مردی از تبار آزادگی

به بهانه ی سالگرد شهادت آیت الله طالقانی

مجاهد نستوه، ابوذر زمان، اندیشمند آزاد اندیشی که انسانیت را برکت آفرینشش مایه ی مباهات گردید.

پدر آزادیخواهی و روشنفکری که نه تنها اندیشه را بلکه عمل را نیز اسوه ای کامل تر از ایشان نمی یابیم.

آیت الله طالقانی برحق معلم شایسته ای برای کتاب توحید و دشمنی سرسخت برای طاغوت و طاغوتیان بودند.

                               

علمایی چون ایشان آبروی اسلام و حتی بشریتند. یادشان گرامی، روحشان شاد و راهشان مستدام.

خداوندا ما را از راهروان راه بندگان بزرگت قرار ده.

پ.ن: لینکهای مرتبط امشب!

- من و حافظ...

-نامه ای به علی (ع)

پ.ن ۲ : نظر شما راجع به نوشته های ولادیمیر نابوکوف چیه؟


+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 16:15 توسط نویسنده |

9 سال پیش در چنین روزی

 19 شهریور 79 ساعت 10 شبه. نتایج کنکور سراسری کم کم در صفحات تله تکست ظاهر می شوند. همه ی خانواده جلوی تلویزیون جمع شدن منتظرن ببینن ماها چیکار کردیم. آخه من و خواهرم و دختر عمم باهم کنکور دادیم.

من هیجان زیادی دارم معلوم نیست بالاخره قراره خانم مهندس صدام کنن یا خانم معلم یا چی؟!  

صفحات فامیلی های الف و ب تکمیل شده بودند، کلا خیلی کند پر می شد، خدایا تا حرف "ر" من از هیجان فوت شدم رفته. دختر عمم که فامیلیش با الف شروع می شد زود تکلیفش معلوم شد، بلند شد رفت خونشون خودشو برا کنکور سال 80 آماده کنه. ما کلی براش ناراحت شدیم.

ساعت حدود 11.5 بود که بالاخره صفحات مربوط به حرف "ر" تکمیل شدن. من و خواهرم با دیدن رشته هامون حسابی شوکه شده بودیم. پدر مادرم هردوشون از رشته هامون راضی بودن، بعد از اسم خودم و خواهرم اولین اسمی که نگاه کردم، شاگرد اول کلاسمون بود، حدس بزنید اون چه رشته ای قبول شده بود؟ شاید درست حدس زدید، بله شاگرد اول کلاسمون شاگرد اول کلاس دانشگامونم می شد.....منم بالاخره نه خانم مهندس شدم نه خانم معلم،....

اون شب من و خواهرم و مامانم و عمم (خاله ی دختر عمه ی کذا) تا صبح نشستیم و هر کنکوری که می شناختیم رشته ی قبولیش رو در آوردیم و از چند نفری هم مشدلق گرفتیم. الان 9 سال از این ماجرا گذشته و ایشاللا تا بهمن ماه فارغ التحصیل می شم.  

امروز که نتایج کنکور اومد، یاد حال اونروز خودم افتادم.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 13:50 توسط نویسنده |