امروز همان فردایی است که دیروز آرزویش را می کردی و همان دیروز فرداهایی است که امروز ممکن است حسرتشان را بخوری. قدر لحظه هایت را بدان که تو قادری امروزها را تغییر دهی، فرداها را روشن کنی و از دیروز ها درس بگیری. قدم هایت را بردار به سوی روشنایی و خوشبختی. افلاکیان و زمینیان دست تو را می گیرند هرگاه تو خود تصمیمی بزرگ بگیری و برای عمل ساری و جاری شوی...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 21:12  توسط ف
|
چهارشنبه ی هفته ی پیش اولین ایمیل برای داوری یک مقاله در ژورنال بین المللی را دریافت کردم. جالب اینجاست که ۳ سال پیش طی جریان حل یک مساله به سوالی که در این مقاله مطرح شده بود برخورد کرده و جوابش را در یک مقاله ی سال ۱۹۸۶ پیدا کرده بودیم. نویسندگان مقاله ۴ نفر چینی بودند، که با بی دقتی زیاد و بدون غلط گیری نهایی مقاله را به یک ژورنال معتبر بین المللی فرستاده بودند. همچنین بدون توجه به مقاله ی سال ۸۶، یک نتیجه ی جزئی از آن را در ۸ صفحه اثبات کرده بودند.
به عنوان اولین تجربه ی داوری کار راحتی برایم محول شده بود، در عرض سه روز توانستم کار داوری را تمام کنم و ارزیابی رد قطعی را برای سردبیر بفرستم. از این بابت که زود توانستم کار را تمام کنم خوشحال بودم. برای آینده امیدوارم مقالات مهمتری بنویسم و همچنین داوری کنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 11:2  توسط ف
|
داشتن سن زوج را بیشتر از داشتن سن فرد برای خودم می پسندم . نمی دانم شاید دلیلش این باشد که در سنین زوج برایم اتفاقات بهتری افتاده است. هیچ خاطره ی مشخصی در ذهنم نیست اما فکر می کنم بهترین دوران عمرم ۱۲، ۱۸ و ۲۴ سالگیم بوده است.
سن آدم که کمتر است دیگران خیلی روی جزئیات و کم و کیف آن دقیق می شوند، مثلا وقتی ۱۷ سالت است و کلاس سوم دبیرستان هستی نمی توانی پیش دیگران خودت را ۱۶.۵ ساله جا بزنی... اما سنت که بالاتر می رود دیگر کسی به عدد دقیق آن کاری ندارد. اگر کسی سنت را پرسید لازم نیست محاسبه ی خاصی انجام دهی کافیست هر عدد رندمی که در ذهنت به عنوان آخرین عدد سنت در خاطر داشتی بگویی. نشان به آن نشان که وقتی پیرترین فرد یک روستا در مصاحبه ی تلویزیونی سن خودش را ۶۵ سال اعلام می کند، هیچ کس به روی خودش نمی آورد.
این مقدمات را چیدم تا بگویم که امروز عدد سنم تغییر یافت، به یک عدد زوج هم رسید. ضمنا به حدی رسید که دیگران به عدد دقیقش کاری ندارند.
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 12:56  توسط ف
|
سکانس اول
خواهر خانم قربانی یک دست کت و شلوار مجلسی شیک از انگلیس برایش بعنوان سوغات آورده بود. از شانس بد خانم قربانی کت و شلوار برایش تنگ شده بود. او از دوستانی که در باشگاه ورزشی می شناسد خواست که اگر این کت و شلوار تنشان می شود، از او بخرند. دوستان باشگاهی از خانم قربانی خواستند تا کت و شلوار را به باشگاه بیاورد تا آنها امتحان کنند. کت و شلوار خانم قربانی اندازه ی اعظم خانم شدو اعظم خانم این کت و شلوار را به قیمت خیلی مناسب از خانم قربانی خریداری کرد.
سکانس دوم
اعظم خانم داشت کت و شلواری که خریده بود رو دوباره پرو می کرد. یک لحظه متوجه شد روی زانوی شلواره چند نقطه ی سفید هست. به نظر می رسید این نقطه ها جای سوختگی روی پارچه باشند. از اینکه موقع خریدن شلوار خیلی دقت نکرده بود ناراحت بود، نمی دونست چکار کنه. از یک طرف کت و شلوار رو از یک دوست خریده بود و ممکن بود پس دادنش و اشاره به مشکلش باعث ناراحتی خانم قربانی مهربون بشه، از طرف دیگه هم وجود لکه ها روی شلوار کل لباس رو بی مصرف می کرد. توی ذهنش کلنجار می رفت که آیا مشکل کت و شلوار رو به خانم قربانی بگه یا نه،... دست آخر هم دلش نیومد باعث ناراحتی خانم قربانی بشه و تصمیم گرفت کلا بیخیال لباس بشه.
سکانس سوم
اعظم خانم در همین افکار بود که ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد. قدیمها دستی در خیاطی داشت و تصمیم گرفت که شلوار رو با کمی ابتکار و کار خیاطی به دامن تبدیل کنه. اینطوری می تونست قسمت زانو به پایین شلوار رو هم دور بندازه و از شر لکه خلاص بشه. برای این منظور اولین کاری که می خواست انجام بده، از بین بردن خط اتوی شلوار به کمک اتوی بخار بود. اتو رو دستش گرفته بود و همینطور داشت خط اتوی شلوار رو صاف می کرد. وقتی اتو رو روی زانوهای شلوار کشید، اتفاق عجیبی افتاد...لکه ها در کمال تعجب از بین رفته بودند...
+ نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 18:33  توسط ف
|
چند سال پیش یک فیلم تلویزیونی از زندگی گاوس پخش شد. مهمترین نکته ای که از این فیلم در ذهن من مونده بود توجه گاوس به کمیت های اطرافش بود. به عنوان مثال وقتی معلم ریاضی گاوس سرکلاس از او می پرسه که تعداد نرده های فلان میدان گاهی چند تاست؟ او بدون وقفه جواب درست رو میده.
بعد از دیدن این فیلم همیشه به جزئیات کمی مسائل اطرافم توجه می کردم. مثلا می دونستم از خونمون تا ایستگاه تاکسی، حدود ۷۰۰ قدم باید طی کنم و مسائل از این قبیل.
مسائل تحویلی هم که در کلاسم از دانشجوهام می خوام معمولا جوابش بدون توجه به کمیت های اطرافشون به دست نمی آد. برای مثال ازشون خواستم "تعداد حالتهای مختلف بالا آمدن از پله های دانشکده به شرطی که در هر مرحله یک یا دو پله باهم طی بشه چند تاست؟" رو حساب کنند. فکر می کنم این طوری بیشتر یادشون بمونه از چه تکنیکی برای حل مساله استفاده کردند.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 12:28  توسط ف
|
استفان هاوکینگ ریاضیدان، فیزیکدان نجوم و نابغه کیهان شناسی در سخنرانی نادری که در "رویال آلبرت هال" لندن انجام داد گفت: تا 8 سالگی قادر به خواندن و نوشتن نبودم.
استفان هاوکینگ که با تئوریهای مربوط به سیاه چاله ها به شهرت رسید یک نابغه علم کیهان شناسی است که از بیماری فلج مغزی رنج می برد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 12:7  توسط ف
|
يكي از دانشجويان كلاسم بسيار دقيق و نكته سنج است. هر از گاهي مطالب قابل توجهي در مورد درس رياضيات گسسته مي گويد. صادقانه بگويم گاهي مطالبش براي خود من هم آموزنده است. امروز بعد از كلاس آمد پيشم. سر درد دلش باز شده بود. مي گفت ايده هاي زيادي در مورد حل مسائل با روش هاي ميان رشته اي و يا كاربردي كردن مطالب صرفا محض رياضي به ذهنش مي رسد، اما فرصت محدود ترم و وظيفه اي كه براي پاس كردن درسها و كسب نمره ي مشخص دارد، مانع از اين مي شود كه فرصت كافي براي اجراي ايده ها و حل مسائلش به دست آورد. مي گفت از اينكه فرق ميان دبستان، دبيرستان و دانشگاه فقط سخت تر شدن درسهاست، ناراحت است. من هم تا حدود زيادي با او هم عقيده بودم.
خوشبختانه از كلاس من راضي بود. براي همين هم توانسته بود درد دلش را پيش من باز گو كند. من هميشه تلاشم بر اينست كه صرفا كسب نمره دغدغه ي دانشجويانم نباشد بلكه با علاقه و براي ياد گرفتن در كلاس ها شركت كنند و از علمي كه ياد مي گيرند براي خلاق عمل كردن در شرايط مختلف استفاده كنند. در ميان كلاس نيز گاهي گريزي به مطالب غير درسي مي زنم.
اين هم از تجربه ي يك تازه مدرس.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 16:38  توسط ف
|
بیشتر از یک سوم عمرم را در دانشگاه امیرکبیر گذرانده ام، یک سومی که جزء مهمترین سالهای زندگیم بوده است، بهترین دوستانم را در آنجا پیدا کردم. بهترین آدمها را در آنجا ملاقات کردم، بزرگترین تجربه ها را در آنجا کردهام و اکنون که سرنوشتم را رقم زده ام کوله بارم را برای رفتن می بندم، برای ورود به اجتماع. تا به جامعه ام نشان دهم پلی تکنیک برای ساختنش چه دارد. امیدوارم بتوانم پاسخ امکانات و سرمایه هایی که در دانشگاه برایم صرف شده را با خدمت به جامعه ام پس بدهم.
از دوستانم بخاطر بودنشان و اینکه باعث شدند روزگارم در امیرکبیر خاطره انگیزتر شود، ممنونم. امیدوارم روز به روز دوستی هایمان مستحکم تر شود و همیشه پشتیبان و دوست هم بمانیم.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 15:57  توسط ف
|
بعد از چهار سال، امسال اولين ساليه كه من هم بوي ماه مهر رو مي شنوم. چون به عنوان مدرس در يكي از دانشگاهها مشغول كار شدم و حتي از يك كودك دبستاني هم ذوق بيشتري براي ماه مهر دارم.
يادمه شب يكم مهر اولين سالي كه مدرسه رفتم، برخلاف اكثر بچه ها كه مدرسه رفتن سختشونه، من به قدري ذوق و شوق داشتم كه تا صبح خوابم نبرد. نشسته بودم كنار لباساي مدرسه و كيفم رو هم بغل كرده بودم، چون اولين ابزار ورود من به اجتماع بودند. بقيه ي سالاي مدرسه رفتنمون هم، خواه ناخواه با نزديك شدن ماه مهر با خريد لوازم تحرير و روپوش و كيف و كفش مدرسه حال و هواي مهر رو حس مي كرديم. دانشگاه كه رفتيم اين حس كمتر و كمتر شد چون شروع مهر مقارن با در رفتن از كلاسهاي اول ترم مي شد. چقدر هم افتخار مي كرديم به اينكه كلاساي چند هفته ي اول ترم رو دو در مي كنيم. اصلا انگار دانشجويان هر دانشگاهي كلاساي بيشتري رو كن فيكون مي كردن، دانشگاهشون دانشجو سالارتر بود و كلا احساس خوبي داشتند. حالا اين وسط هيچ دانشگاهي در اين زمينه به پاي دانشگاه ما نمي رسيد...
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 10:44  توسط ف
|
اولین جلسه ی کلاسهام شنبه ۲۷ مهر ماه شروع می شه. به عنوان اولین بحث برای کلاس ریاضیات گسسته، اصل ضرب و جمع و همچنین مقدماتی از نظریه ی مجموعه ها رو آماده کردم. برای بهتر فهماندن اصل جمع دنبال کلی مثال مناسب گشتم و بالاخره تصمیم گرفتم مثال از خرید مارک های مختلف کامپیوتر بیارم. برای اصل ضرب هم چیدن مارک های مختلف قطعات کامپیوتر منطقی به نظر می رسه. در مورد مقدمات نظریه ی مجموعه ها یک سری مطالب از کتاب ترکیبیات کامرون گلچین کردم.
کلا تلاشم بر این خواهد بود که مطالب سطح بالاتر رو با مثال ها و کاربردهای عینی به دانشجوها یاد بدم طوریکه سوادشون در سطح جهانی قابل قبول باشه. اینکه اونها همکاری بکنن یا نه، به تشویق ها و انگیزه دادن های من بستگی داره...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 10:44  توسط ف
|